روایت اصلی
پدیدار شدن نخستین شهریار
با برآمدن خورشید در برج حمل، جهان دگرگون شد و فروغی تازه بر گیتی تابید. در همین هنگام، کیومرث بهعنوان نخستین کدخدای جهان پدیدار شد و جایگاه خویش را بر فراز کوه برگزید. او و یارانش با پوششی از پوست پلنگ، زندگیای ساده اما بنیادین را آغاز کردند. از او آیین خوراک و پوشاک شکل گرفت و مردمان نخستین نشانههای زیستن را آموختند.
فرّه شاهانهی او چون ماهی درخشان میتابید و همهی جانداران، از دد و دام گرفته تا پرندگان، به سوی او آرام میگرفتند. همگان در برابرش سر فرود میآوردند و آیین خویش را از او میآموختند. بدینگونه، جهان برای نخستین بار طعم نظم و آرامش را چشید.
پژوهنده نامهی باستان
که از پهلوانان زند داستان
چنین گفت کایین تخت و کلاهکیومرث آورد و او بود شاه
کیومرث شد بر جهان کد خدای
نخستین به کوهاندرون ساخت جای
سر تخت و بختش برآمد ز کوه
پلنگینه پوشید خود با گروه
از او اندرآمدهمی پرورش
که پوشیدنی نو بد و نو خورشبه گیتیبر او سال سی شاه بود
به خوبی چو خورشید بر گاه بود
پیدایش دشمن و آغاز تهدید
در کنار این شکوه، تاریکی نیز سر برآورد. اهریمن که تاب دیدن این فروغ را نداشت، در دل خود کینه پرورد و برای برهم زدن این نظم، فرزندی دیوسیرت و جنگآور پرورش داد. این دیو، با سپاهی سهمگین، آهنگ برانداختن تخت کیومرث کرد.
کیومرث از این خطر آگاه نبود، تا آنکه سروشِ آسمانی فرود آمد و او را از نقشهی دشمن آگاه ساخت. با رسیدن این خبر، آرامش نخستین جهان جای خود را به بیم و آمادگی برای نبرد داد.
سیامک و مرگ تراژیک
سیامک، فرزند دلیر و محبوب کیومرث، که امید آیندهی این پادشاهی بود، با شنیدن خبر دشمن به خروش آمد. او بیدرنگ سپاهی فراهم کرد و خود پیشاپیش به میدان رفت. در آن زمان هنوز آیین جنگ و زره و جوشن بهدرستی پدید نیامده بود، و او تنها با پوششی ساده به نبرد دیو شتافت.
در رویارویی سخت، سیامک با دیو سیاه درآویخت، اما نیروی دیو چیره شد و او را بر زمین افکند و از پای درآورد. با مرگ او، نخستین فاجعهی بزرگ در تاریخ جهان رخ داد و سپاه بیسالار ماند.
سخن چون به گوش سیامک رسید
ز کردار بدخواهدیو پلیددل شاهبچه برآمد به جوش
سپه انجمن کرد و بگشاد گوشبپوشید تن را به چرم پلنگ
که جوشن نبد خود نه آیین جنگپذیره شدش دیو را جنگجوی
سپه را چو روی اندرآمد به روی
سیامک بیامد برهنهتنا
برآویخت با پور اهرمنا
بزد چنگ واورونه دیو سیاه
دوتاه اندرآورد بالای شاهفگند آن تن شاهزاده به خاک
به چنگال کردش کمرگاه به چاک
سیامک به دست خزوران دیو
تبه گشت و ماند انجمن بی خدیو
سوگ و بیداری
چون خبر مرگ سیامک به کیومرث رسید، جهان در نگاه او تیره شد. از تخت فرود آمد و با سوگی عمیق، همراه با مردمان و حتی جانوران، به ماتم نشست. یک سال تمام، زمین و زمان در اندوه این فقدان فرو رفت.
سرانجام، پیامی از سوی خداوند به او رسید و او را به شکیبایی فراخواند؛ اینکه اندوه را کنار نهد و برای دادخواهی آماده شود. این پیام، نقطهی گذار از سوگ به حرکت بود؛ جایی که اندوه به انگیزهای برای عدالت بدل شد.
چو آگه شد از مرگ فرزند شاه
ز تیمار گیتی بر او شد سیاهفرود آمد از تخت ویلهکنان
زنان بر سر و گوشت شاهان کناندو رخساره بر خون دل سوگوار
دژم کرده بر خوشتین روزگارخروشی برآمد ز لشکر بزار
کشیدند صف بر در شهریارهمه جامهها کرده پیروزهرنگ
دو چشم ابر خونین دو رخ بادرنگدد و مرغ و نخچیر کرده گروه
برفتند ویلهکنان سوی کوهنشستند سالی چنین سوگوار
پیام آمد از داور کردگاردرودآورندهش خجستهسروش
کزین بیش مخروش و بازآر هوشسپه ساز و برکش به فرمان من
برآورد یکی گرد از آن انجمن
هوشنگ و پیروزی عدالت
هوشنگ، فرزند سیامک، که نزد کیومرث پرورش یافته بود، بهعنوان وارث این راه برگزیده شد. کیومرث رازها و دردهای خود را با او در میان گذاشت و فرماندهی سپاه را به او سپرد.
سپاهی از انسانها، جانوران و نیروهای نیک فراهم آمد و نبردی بزرگ میان روشنایی و تاریکی درگرفت. در این نبرد، هوشنگ همچون شیری خشمگین بر دیو تاخت و سرانجام او را از پای درآورد. با مرگ دیو، انتقام سیامک گرفته شد و نظم و عدالت بار دیگر در جهان استوار گشت.
پس از این پیروزی، روزگار کیومرث نیز به سر آمد و او جهان را ترک گفت. اما آنچه از او باقی ماند، آیین زندگی، بنیان پادشاهی و درسی جاودان بود: اینکه جهان گذراست و نیک و بد در آن پایدار نمیماند، اما نام و کردار انسان است که در یادها باقی میماند.
سیامک خجسته یکی پور داشت
که نزد نیا جای دستور داشتگرانمایه نام هوشنگ بود
تو گفتی همه هوش و فرهنگ بودبه نزد نیا یادگار پدر
نیا پروریده مر او را به برنیاییش به جای پسر داشتی
جز او بر کسی چشم نگماشتیچو بنهاد دل کینه و جنگ را
بخواند آن گرانمایههوشنگ راهمه گفتنی ها بدو بازگفت
همه رازها برگشاد از نهفتکه من لشکری کرد خواهم همی
خروشی برآورد خواهم همیتو را بود باید همی پیشرو
که من رفتنی ام تو سالار نو
پری و پلنگ انجمن کرد و شیر
ز درندگان ببر و کاس دلیرسپاهی دد و دام و مرغ و پری
سپهدار با گیر گندواریپس پشت لشکر کیومرث شاه
نبیره به پیش اندرون با سپاهبیامد سپه دیو بی ترس و باک
همی بآسمان برپراگند خاکز هرای درندگان چنگ دیو
شده سست و از خشم گیهان خدیو
به هم بر فتادند هر دو گروه
شدند از دد و دام دیوان ستوهبیازید چون شیر هوشنگ چنگ
جهان کرد بر دیو نستوه تنگکشیدش سراپای یکسر دوال
سپهبد برید آن سر ناهمالبه پای اندرافگند و بسپرد خوار
دریدش بر او چرم و برگشت کار



